داستان یاس کبود قسمت سوم
پاشید برید دیگه ناری-دقیقا چت میشه وقتی میخوابی؟

من-وقت گیر آوردی؟صد مرتبه برات گفتم که!

ناری-خوب یبار دیگم بگو بشه صد و یک بار!

من-تا چشمم رو هم میره انگار یکی صدا میزنه منو!از خواب که میپرم هیچی نیس!هیچیم یادم نمیاد!

ناری-عیب نداره داداش!فردا میریم پیش دکی(مخفف دکتر)!ایشالله بهتر میشی!

من-بریم که چی بشه!اون دکترای قبلیم همینو میگفتن!فقط دوبازه بهم قرص میدن!

ناری-شاید قرصات ضعیفن؟

من-دیگه ازینا که میخورم قوی تر میخوای؟فیل رو میخوابونههههههه!!

ناری با لحنی قاطع-فردا دوباره میریم پیشش!میگیم دکی جون قرص میخوایم واسه کرگدن!اینا که دادی واسه فیل خوبه!ضعیفه!راستی!امشب 

میخوام رو صندلی کنار تخت بخوابم!میخوام ببینم چطوری میخوابی!

من-خوابیدن که میخوابمولی ساعت چهار صبح!

یهو ناری منو با قدرتش بلند کرد و گذاشت رو تختمو پتو رو کشید رومو داد زد:بگیر بکپپپپپپپپپپپپپ!!!خودشم رو صندلی خوابش برد

                                                                                   ***
نزدیکی های صبح بود که چشمامو باز کردم و دیدم ناری بالای سرم واستاده و داره تکونم میده

من-چی شده؟

ناری-انگار داشتی کابوس میدیدی!

بلند شدمو نشستم بعد پرسیدم:تو خواب چیکارا کردم؟

ناری-یا امامزاده قلقلی!ینی جدی جدی یادت نیس چه خوابی دیدی؟

من-اصلا یادم نیس!خیلی وقته که خواب نمیبینم!

ناری-خوبه خواب نمیبینی و این عربده ها رو میکشی!اگه خواب ببینی میخوای چیکار کنی!نکنه جنی شدی؟!بسم الله الرحمان الرحیم!

من-مگه چیکار میکردم؟

ناری-چه میدونم بابا!همش میگفتی نمیام برو!تو کی هستی و اینجور چیزا!چند تا دادم زدی!حالا ولش کن...تا خواب از سرت نپریده بگیر بخواب

صبح به دکتره زنگ میزنم وقت میگیرم.بخواب!

من-دیگه خوابم نمیاد

ناری-پس فقط همینجوری دراز بکش!

من-خیلی کلافم بخدا!وقتی از خواب بلند میشم هیچی یادم نیست ولی داغونم!انگار تو خواب کوه کندم!دیگه از خوابیدن میترسم

ناری-بخواب.من بالا سرت میشینم تا خوابت ببره...
                                                                                           ***
ساعت 9/5 بود که با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.نارنیا رو صندلی کنار تختم خوابش برده بود...بلند شدم و تلفنو جواب دادم:

من-الو؟

دنی پشت تلفن-سلام عمویی!تونستی خوب بخوابی؟یا هنوزم اونطوری شدی؟

من-بازم نتونستم بخوابم!چیکارم داشتی؟

دنی-خواستم بگم امشب همه میریزیم خونتون!بیژامه پارتی ترتیب دادم داداششششششش!!!

من-آها...باشه...

دنی-خلاصه دارم با مانی میام خونتون!یه بیست دقیقه دیگه اونجام!

من-آخه من وقت دکتر دارم...صبحونم نخوردیم هنو

دنی-عیب نداره تو یه چی درست میکنی برای صبحونه میخوریم باهم!

من-

دنی-درباره دکتر هم خدمتتون عرض کنم که من و مانی هم میایم!

من-چی؟برا...

تلفنو قطع کرد!

سریع صبحونه رو حاظر کردم!

تا اومدم ناری رو بیدار کنم یهو آیفون زنگ خورد و ناری در حالی که فحش میداد سه متر پرید هوا!

در نتیجه کار منم راحت تر شد!

با دنی و مانی و ناری صبحونه رو خوردیم و نیم ساعت بعد ناری به دکتر هریس تلفن کرد و برای یه ساعت بعد ازش وقت گرفت

نیم ساعت بعد چهارتایی از خونه بیرون رفتیم و با ماشین دنی به طرف مطب دکتر حرکت کردیم

دنی-عمو!یه دفعه به عمه خانم لو ندی که دکتر میریمو خوابت بده ها!وگرنه یقه منو ناری رو میچسبه میگه بچه رو دعایی کردین!عکس سیتی 

اسکنت رو آوردی؟

من-آره اون دفعم دیدشون

ناری-رفتیم پیشش هر چی تو خواب میبینی بگو!خجالت نکش!

من-چیزی نمیبینم که بگم!

مانی-دور از جون!فک کنم اونطوری شده!

من-چطوری؟

مانی-نمیدونم!

من-مگه مرض داری بابا سکته کردم!

مانی-نترس بابا!بابام یه رفیقی داشت که اونم یه چند وقتی همینجوری شده بود!نمیدونم پیش کدوم دکتر رفت با دوتا نسخه خوبش کرد.تازه شیش ماه

بعدشم زندگی کرد!که ناگفته نماند که شیش ماه بعد از همین مرض مرد!

چپ چپ نگاهش کردمیه خرده بعد رسیدیم و دنی ماشینو پارک کرد

تا اومدیم بریم سمت منشی یهو مانی شیرجه زد جلو منشیه!

مانی-ببخشید خانم منشی!بعد به من اشاره کرد و گفت:این عمویه مارو یادتون نیس؟چند وقت پیش آوردیمش اینجا.یکمی خل بود.دکتر با یه نسخه 

زد دیوونش کرد! الان آوردیمش یه نسخه بده عمومون زنجیری شه بفرستیمش تیمارستان!

منشی پوکید از خنده!

من-این دری وریا چیه میگی؟

مانی-دارم زبون میریزم زودتر بریم تو!

من-اینجا که جز ما کس دیگه ای نیست!

مانی-نه بابا!دکتر مریض دیگه ای ند اره؟!عههههه انگار تنها دیوونه شهر تویی عمو جون!





















ادامه دارد

برچسب ها: داستان ، یاس کبود ،
[ یکشنبه 18 تیر 1396 ] [ 02:17 ب.ظ ] [ vera ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب