داستان یاس کبود قسمت دو
شوتتتتتتتتتتتتتتتت روز افتتاحیه به خوبی و خوشی گذشت و بچها میخواستن برن خونشون که من اصرار کردم که بیان خونه من!

شامو از قبل درست کرده بودم!سفره رو چیندیم. تا اومدیم شروع کنیم به خوردن که یهو آیفون زنگ خوردو ناری یه متر پرید هوا!

ناری بعد از فرود اومدن-ای حناق بگیره گلوتو آیفونه $@&*!چه زنگ بد صداییه!ترسیدماا!

لی لی-ورا؟منتظر کسی بودی؟

من-نه والا!

ناری رفت آیفونو برداشت تا گفت کیه یه دفعه رنگش پرید و تته پته افتاد!درو باز کرد و آیفونو گذاشت سر جاش.بعد با حالت گریه گفت:هر بدی و خوبی از ماها دیدین 

حلالمون کنین!

من-کیه؟

ناری-عمو وری راستی راستی عذاب الهی داره بر سرمون نازل میشه!

من-میگم کیه؟

ناری-عمه خرسه جنابعالی به همراه اتل و متل(دو تا بچه های عمم)

دنی-عمه خانمه؟

ناری-آفرین!پاسخ شما درسته!شما برنده یک اتومبیل پیکان شدید!برا اینکه بتونی در آینده از جایزت استفاده کنی باید شوت شی یه وری خودتو 

قایم کنی!این دفعه این بوم قلتون(عمم)به هیچکسی رحم نمیکنه!

من-ینی چی؟به کسی چه مربوطه که ما مهمون داریم؟درو باز کن بیان بالا!

ناری-ایندفه میخوای جوابشو چی بدی ها؟باز دنی رو میشناسه!اما بقیه رو چیکار کنیم؟آهان فهمدیممممممم!!!ورا پاشو منو تو بدوییم بریم پشت 

بوم!شماهام بگینن این آپارتمانو اجاره کردین!بگین مستجرای قبلیش که دو تا دختر جوون بودن اینجارو پس دادن!بگین اونکه خوشتیپ تر و بانمک 

بود(خودشو میگه)رفت یه کاراگاه معروف شد!اون یکیم جنون گرفته بردنش دیوونه خونه!

چپ چپ نگاش کردم

ناری- چرا عین ماست زل زدی به من بابا!میگم پاشو زود باش!

زنگ آپارتمانو زدن!

ناری-فرصت فرارمون از دست رفتتتتتتتتتتتتتتتت!!!اشهدتون رو بخونیددددددددددددد!!!!!توجه توجه!ده ثانیه تا انفجار!ده!نه!هشت!هفت...

یدفعه یه صدایی گفت:ببخشید من زنگو اشتباه زده بودم!منو با کس دیگه ای اشتباه گرفته بودید گویابیشتر از این مزاحمتون نمیشم

و ما فهمیدیم عمه خانمی قرار نیست بیاین خونه ما!

من-چرا جو میدی ناری؟

ناری-عاقا صورتش معلوم نبود خو!صداشم کپ عمه خرست بود!

من-

بروبچ-

ناری-عاقا بگذریم!بهتره تا جدی جدی تا بومون به مشام عمه خانم نخورده غذامونو بدون تلفات بخوریم!

خلاصه اون روز به خوبی گذشت و خبری از عمه خانم نشد!

بچه ها خونشون رفتن و من و ناری تو خونه تنها شدیم

ساعت یازده شب بود

ناری- تو هم خوابت نمیاد نع؟

من- خوابم هم بیاد نمیخوابم!

ناری-واااااااااااا مگه مرض داری بچه؟

بعد اینکه چپ چپ نگاش کردم دلیلشو فهمید...

ناری- ینی یک ذره هم بهتر نشدی؟

من-انگار هر شب تو خواب دارم کوه میکنم...دیگه از خوابیدن میترسم...

ناری-عیب نداره!همه چی درست میشه!اسم این دکتر اخریه چی بود؟ام...آها!دکتر هریس!فردا بیا دوباره بریم پیشش!












ادامه دارد

برچسب ها: داستان ، یاس کبود ،
[ دوشنبه 5 تیر 1396 ] [ 11:06 ق.ظ ] [ vera ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30