داستان یاس کبود قسمت اول
برای خوندن داستان شوت شید دوچرخمو نگه داشتم و به تابلویی که یه هفته پیش با دوستام ساخته بودیم نگاه کردم:(غذا خوری یاس کبود).امروز روز افتتاحبه بود.در غذا خوری رو باز کردم وارد غذا 

خوری شدم و با دقت به جزئیات رو برای بار هفتم دوره کردم:آشپز خونه در سمت جنوب غربی ساختمون قرار داره که فضاش بازه و آشپزا میتونن از آشپز خونه 

مشتریا رو ببینن در سمت شمال تخته سیاه بزرگی قرار داره که اسم غذا ها و قیمتشون بزرگ نوشته شده.در قسمت شرقی یه قفسه بزرگ پر از کتاب قرار داشت

به صورت پراکنده نگاهی به کتابها میندازم:فیل ها به یاد می آورند/پرنده آبی/سپس هیچکدام باقی نماندند/شاه آرتور و سر لنسولات/هاملت/زنان کوچک و مجموعه 

کتاب های شرلوک هلمز....هشتا میز برای پذیرایی قرار داشت که دور هر کدومشون چهارتا صندلی قرار داشت و روی هر میزیه گلدون پر از گل های یاس کبود قرار

داشت و  میز ها و صندلی ها از چوب بلوط ساخته شده بودند.رنگ دیوار ها کرم رنگ بود به همراه پرده های صورتی که نقش و نگار های ظریف فرانسوی با رنگ قهوه 

ای داشتند. یه نگاه به غذا هایی که دیشب درست کرده بودم انداختم...همشون سر جاشونهحالا وقت باز کردن غذا خو....

ناری-یا الله

من-هرووووووووووو

ناری-علیک سلام!

من-بقیه کجان؟

ناری با قیافه ای فرا پوکر به بنده نگریست و گفتتتتتتتت:...چمدونم!

من-خو بهشون زنگ ب....

ناری با همون قیافه فرا پوکر-عه بچه ها اومدین؟

با این  قیافه برگشتم سمت در و فهمیدم که...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ناری اسکولم کرده!

ناری-نیهاهاهاهاهاهاهاها

من در حالی که از کلم آتیش میزد بیرون:ناریییییییییییییییییییییییییییییییی!!!!!!قبر خودتو کندی با اینکاررررررررررررررررر!!!!!

ملاقمو ظاهر کردم و دوییدم دنبال ناری!ناری بدو!من بدو!ناری بدو!من بدو!ناری بدو!من بدو!

ناری در حال دوییدن-شوخی کردم بابااااااااا!!!چقدر بیجنبه بازی در میاریییییی!!!!

من در حال دوییدن-کارتو انکار نکن ناریییییی!!!

ناری در حال دوییدن-انکار نکردم کههههههههه!!!!فقط گفتم بیجنبه بازی در نیاررررررر!!!

من در حال دوییدن-وقتی میگم انکار کردی ینی کردییییییییی!!!

و همینجور می دوییدیم!دریغ از اینکه بچها رسیدن!

مانی-ای دنی!

دنی-بلی!

مانی-آیا میدانی فاز  این دو دوست چیست؟

دنی- با کمال تاسف باید خدمتت عرض کنم که فاز این دو ناشناختست و کشف نشده!

یهو داد زدم-دنیییییییی

دنی-وریییییییییی

مانی-نارییییییییییییییییییی

ناری-منو قاطی این کاراتون نکنین از این فیلم هندی بازیا خوشم نمیاد!

ما-

ناری-

خلاصههههههههدیدیم علاوه بر دنی و مانی ...پاملا و هانتی وهیکاری و لی لی و تیفی و دمین شیرجه زدن تو غذا خوری!

ناری بلکه برای اینکه جو تغییر کنه یه جلد از کتابهای شرلوک هلمز رو لرداشت و یکی از صندلیا نشست شروع به خوندن کرد

من-من میرم به کارام  برسم!

هانتی- منم میام کمکن پسسسس!!!

من-خدا نزده پس کلم قبول کنم!




























































































































































































































































ادامه دارددددددددددد

نظر بدهههههههههه

برچسب ها: داستان ، یاس کبود ،
[ دوشنبه 22 خرداد 1396 ] [ 12:50 ب.ظ ] [ vera ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب